انسان در پی دستیابی به کمال، به دنبال انتخاب است و اعتکاف انتخابی نیکوست، انتخاب همنشینی با قدسیان و فرشته خویان. معتکف، با پیوندی محکم و ناگسستنی با مبدا هستی، در پی نزدیكی به محبوب، با چشیدن طعم شیرین وصل، چشمه سار جان را از زلال حضور، لبریز میسازد و با خطاب "ارجِعی اِلی رَبّکَ" به منزلگاه دوست میشتابد و با او خلوتی معنوی را میآزماید.
اعتکاف سنت اسلام. عاشقان واله و شیدا، در سیزدهم و چهاردهم و پانزدهم ماه رجب، پرده نشین وادی سلامت گشته و در کوثر بخشایش جان و تن شسته و صورت و سیرت از پلیدی و رذیلت میزدایند.
مؤمنان در این ایام، مرغ جان را در حریم امن دوست به پرواز آورده و با دلی لبریز از ذکر و دعا، به ضیافت رب الارباب بار یافته و سر بر آن آستان بینیاز میسایند و .... تا یار که را خواهد و توفیق که را باشد.
عاکفان کوی دوست، با حضور در صحن و سرای دوست، پلههای سلوک را پیموده و پله پله به خدا نزدیکتر میشوند. معتکف روزهاش، نمازش، حضورش در مسجد و دیگر اعمالش مایه تقرب است. در خانه دوست، سفرهایی از مغفرت و بخشایش گسترده شده و عاکف با صیقل روح و روان، زنگار گناه از دل میزداید و مهیای ضیافت بزرگ در ماه وصال میگردد. ماهی که عشاق از سفره پرفیض الهی، لقمههای راز بر میچینند.
اعتکاف پرورش جسم و جان است، انسان آمیزهای است از این دو و نیازمند پرورش در ابعاد وجودی خود؛ انسان به دنبال سعادت و کمال است، روح انسان نیازمند نیایش است، مناجاتی شیرین و زیبا، هم کلامی موجودی ضعیف با منشا قدرتها. تنوع عبادات به دلیل نیازهای گوناگون انسانی است، هر عبادتی جوابگوی نیازی از اوست. نماز، زنگار غفلت از روان میزداید و صیقل روح و روان است. روزه، پالایشگاه خلوص و نردبان صعود است. حج، شرکت در آزمون الهی و قطع تعلقات و دلبستگی دنیوی است. عبادات مالی؛ چون خمس و زکات و صدقات، دمیدن روح ایثار و گذشت در وجود آدمی است. اما اعتکاف، آمیزهای از چند عبادت با فضیلت است. روزه که خود عبادتی ارزشمند است شرط اعتکاف است. حضور در مسجد و خواندن نماز هم شرط آن است. عاکف سه روز در مسجد مقیم میگردد و جز برای ضروریات، کوی دوست را ترک نمیگوید. خود را از حلال باز میدارد تا با تمرین بندگی، جهاد با نفس را بیازماید. اعتکاف عهد مودّت و میثاق مجدد با پروردگار است.
ایام بیض در پیش است زمان عرشی شدن فرشیان؛ اعتکاف با همه فضیلتش، زن و مرد را به خود میخواند، انسان را میخواند تا در دنیای های و هوی و دود و دم، معراج انسانیت را به تماشا بنشینیم. فرصت طلایی عمر در پیش است و ایام در گذر؛ پس همتی باید تا با حضوری سبز از همسفران کوی دوست گردیم.
برخى از نادانان كه به دروغ ادعای دانش كلام و فلسفه میكنند، از سر كم مایگى و كوته اندیشى میگویند: چه میشد كه شكم انسان نیز مانند قبا و بالاپوش باشد تا هرگاه كه پزشك اراده كرد، آن را بگشاید و درون آن را بدرستى ببیند. دست در آن كند و به معالجه بپردازد و اینگونه بسته و پوشیده از چشم و دست نباشد؟ زیرا پزشك تنها با دلالتها و معاینههای ناقص به درمان میپردازد و این امور چه بسا به مرگ بیمار منتهى شود.
این جاهلان نمیدانند كه اگر این پندار، به وقوع میپیوست، گذشته از آنكه انسان، دیگر هیچ هراس و دلهرهاى از مرگ نداشت و غرور بقا و سلامت، او را به ورطه سرمستى و خوشگذرانى میكشانید، باعث میگشت كه مایعات شكم ترشح كند و سرازیر شود و خواب و بیدارى او را بر هم زند و فاسد گرداند. نیز این ترشحات، لباس و آراستگى انسان را آلوده میسازد و در كل، زندگى شخص را خراب مینماید.
معده و كبد و قلب نیز با یك حرارت مشخصى كه خداوند در درون انسان قرار داده كار میكنند. اگر شكم شكافى داشت كه چشم درون آن را بنگرد و دست به آن برسد، هر آینه سردى دماى خارج به داخل بدن راه مییافت و با حرارت بدن در میآمیخت و آن را از حالت تعادل خارج مینمود؛ در نتیجه كار طبیعى احشا و درون انسان بىثمر میشد و شخص هلاك میگشت. آیا نمیبینى جز آنچه در آفرینش پدید آمده، تمام پندارهاى خیال انسان ناصواب و خطاست؟
سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما(ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از این مسافرت ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می کند.پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند.چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می شود.سردار بلوچ هر چه التماس و زاری می کند که فرزند بیمار او را از زندان آزاد کنند تا شاید بهبود یابد ولی ترتیب اثر نمی دهند.
سردار حسین خان به افضل الملک،ندیم فرمانفرما نیز متوسل می شود.افضل الملک نزد فرمانفرما می رود و وساطت می کند،اما باز هم نتیجه ای نمی بخشد.سردار حسین خان حاضر می شود پانصد تومان از تجار کرمان قرض کرده و به فرمانفرما بدهد تا کودک بیمار او را آزاد کند و افضل الملک این پیشنهاد را به فرمانفرما منعکس می کند،اما باز هم فرمانفرما نمی پذیرد.
افضل الملک به فرمانفرما می گوید:((قربان آخر خدایی هست،پیغمبری هست،ستم است که پسری درکنار پدر در رندان بمیرد.اگر پدر گناهکار است ،پسر که گناهی ندارد.))فرمانفرما پاسخ می دهد:((در مورد این مرد چیزی نگو که فرمانفرمای کرمان،نظم مملکت خود را به پانصد تومان رشوه سردار حسین خان نمی فروشد.))
همان روز پسر خردسال سردار حسین خان در زندان در برابر چشمان اشکبار پدر جان می سپارد.دو سه روز پس از این ماجرا یکی از پسرهای فرمانفرما به دیفتری دچار می شود.هر چه پزشکان برای مداوای او تلاش می کنند اثری نمی بخشد.به دستور فرمانفرما پانصد گوسفند در آن روزها پی در پی قربانی می کنند و به فقرا می بخشند اما نتیجه ای نمی دهد و فرزند فرمانفرما جان می دهد.
فرمانفرما در ایام عزای پسر خود،در نهایت اندوه بسر می برد.درهمین ایام روزی افضل الملک وارد اتاق فرمانفرما می شود.فرمانفرما به حالی پریشان به گریه افتاده و به صدایی بلند می گوید:((افضل الملک!باور کن که نه خدایی هست و نه پیغمبری!والا اگر من قابل ترحم نبودم و دعای من موثر نبوده،لااقل به دعای فقرا و نذر و اطعام پانصد گوسفند می بایست فرزند من نجات می یافت.)).افضل الملک در حالی که فرمانفرما را دلداری می دهد می گوید:
((قربان این فرمایش را نفرمایید،چرا که هم خدایی هست و هم پیغمبری،اما می دانید که فرمانفرمای جهان نیز نظم مملکت خود را به پانصد گوسفند رشوه ی فرمانفرما ناصرالدوله نمی فروشد!))۱


