شعر عشق است ...
شعر عشق است و ز درد عاشقان گويد سخن شاعري ذوق و هنر مي خواهد و مرد كهن
در توانم نيست شاعر وار من گويم سخن ليك برگ سبزه اي باشد زمن بر انجمن
بحر خویش
الهی غرقه ام در بحر خویشم ز دردم هر دمی بر خود بپیچم
به خود گویم که درمانم چه باشد که بهر آن به خود درمان ببینم
گهی گویم که درمانی ندارم چگونه از بر دردم گریزم
الهی درد و درمانم تو دانی چرا که از تو باشد این وجودم
راه عشق
الهی عاشقی دلخسته هستم به عشق تو در این محفل نشستم
گر از عشقت برون آیم هر آنی دگر عشقم نماند در صراطی
صراط من همی راه تو باشد بجز راهت ندارم هیچ راهی
الهم اخرجنی من ظلمات الوهم واکرمنی بنورالفهم وافتح علینا ابواب رحمتک وانشر علینا خزائن علومک برحمتک یا ارحم الراحمین